::: خط خطی :::

119. ای بد نبود

شنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۱۲ ب.ظ


دیروز با خانواده پسر عمه ها {2تا یودن } رفتیم بیرون هفت چشمه رو یادتونه ؟؟همونجا رفتیم

یه کانال آب تو سراشیبی بود واسه ناهار و نشستن بردنمون اونجا

پایین رفتن ازش سخت بود حالا اگه وسایل هم دستت باشه دیگه بدتر

10 نفر بودیم و سبد ظرفای مربوط به اون 10 نفر رو کول من بیچاره بود

چند باری نزدیک بود با کله برم پایین دره از دستم راحت بشین:D

به یه بدبختی رفتیم پایین ولی خوب بود خنک بود کباب زعفرونی زدیم و چای و.... کلی خوش گذشت

واسه بالا اومدن هم مکافات داشتیم 3تا از افراد در رفتن و اون بالا مونده بودن نیومدن کمک { تو روحشون }

کلی وسیله دستم دادن واسه بالا بردن محمد پارسا هم شده بود قوز بالا قوز دست اونو هم گرفتم کشوندم بالا

چند باری هم نزدیک بود با محمد پارسا بریم ته دره...

علی {پسر عمه -بابا محمد پارسا } پاش تو والیبال ضرب دیده بود با این حال از وسایل برد بالا

ولی نتونست محمد رو ببره منم دلم بحالش سوخت بردمش به یه بدبختی رفتیم بالا می بینم مامان محمد

تکیه زده به ماشین نیگا می کنه {تنبل واسه بردن پسرش هم نیومد} علی بهش میگه :مادمازل خانم چرا نمیای کمک

جواب میده : من کسی نیست خودمو بکشه بالا بعد بیام کمک ....ایش ایش مردم چقد تنبلن

برگشتنی کلی بوته تمشک دیدیم خوشمزه بودن...



{سراشیبیش خعلی خر بود...}


هفت چشمه


هفت چشمه1


هفت چشمه3



+ دیروز رسما بهم شغل شریف باربر داده بودن شانس ندارم که...

+ دیشب داداش بزرگه از سفر برگشت واسم 2کیلو لواشک آورده گذاشتم تو یخچال

از 4 طعم مختلف عاشخشم.....{کیویش خیلی خوشمزست}



۹۳/۰۵/۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
ته خطی ...

نظرات  (۷)

2کیلو؟درست شنیدم؟...من رفتم معتاد شم...
پاسخ:
اهوم درست شنیدی...
برو بسلامت ...:D

۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۹ مهندس بهشت
به به لرستان خیلی باصفاس من دوسش میدارم
یکی از خاطره های نادرم کنار آبشار بیشه اتفاق افتاده روز خیلی خوبی بود...
آره بابا آقایون ما یه ذره تو این مسائل واردن مثلا جمع هایی که مختلطیم خانوما از جاشون بلد نمیشن آقاها باید پذیرایی کنن
پاسخ:
خوشحالم که خاطره خوبی داری....

۱۹ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۳ بنای با ثوات
منم تمشک دوس دارم..:))
پاسخ:
از بس خومشزست...:D

چه خوب و عالی تنها عیبش همون بارکشی بوده...;-)
بلا به دور...خب دیگه ادم حداقل مسئولیت بچشو خودش به عهده میگیره نه اینکه بذارتش تو بغل یکی دیگه!!!
وااااااااای لواشک...من عاشق چیزای ترشم!!!
پاسخ:
ای خواهر بارکشی بد دردیه ....
کیه که مسئولیت پذیر باشه بچشو هم یکی دیگه برد پایین....

۱۹ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۹ مهندس بهشت
بعد آقایونی که اونجا بودن برو بر شمارو نیگا میکردن و شمام وسایل می بردی
خدا شانس بده
الحمدالله پسرا و آقایون فامیل ما خودشون وظیفشونو میدونن و ما خانوما دست به وسایل نمیزنیم انقدم حال میده
الان شما اهل کوجا می باشید؟
پاسخ:
اونا هم وسایل بردن ولی خو ما نیز کمک کردیم..برگشتنی یکیشون در رفت کوفت بره تو دلش....
خوشبحالتون واقعن...
ما لرستان می باشیم...:D

شغل شریفت مبارک:)))))))
خیییلی باصفاست
منم ماه بعد میام لرستان دلی از عذا در میارم:)
+چقد تنه درخته خوشگله[آیکون ذوق]
پاسخ:
سلامت باشی عزیزم...:D
ع بسلامتی خیلی خوش میای گلم...
عاره نشسته بودیم پای این درخت ....

سلام حسابی بهت خوش گذشتها.
منم کلا به کوزت معروفم. خوشبختم:)))))
از این خانومها تنبل  خوشم نمیاد یه تازه وارد هم تو خونه ما هست که فوق العاده تنبله اصلا یه وضعیه.
اینجای که شما گفتی ما هم یه دونه تو همدان داریم اسمش گنجنامست خیلی خوشگله با صفاست ادم دوست داره بره فقط اونجا بخوابه یعنی یخ میکنی انقدر سرده 
پاسخ:
منم خوشبختم ....:D
چه جالب همدان نیومدم یعنی گذری رد شدم فقط ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی