::: خط خطی :::

مامان و بابا رفتن مراسم ختمی و طبق معمول با یه سری از فک و فامیل هم کلام شدن که من به شخصه احساس خوبی بهشون ندارم

الا بزرگترین معظل فک و فامیل ما اینه که چرا من شوهر نمیکنم یا چرا برادرا زن نمیگیرن

مامان برگشته و کلافه میگه فلانی حالت رو پرسید {میدونم باز نطق کرده پیش مادر مث چند سال گذشته میگم خب؟؟ }

میگه فلانی گفت نگران دخترتم چرا شوهر نمیکنه نکنه خواستگار نداره ببینید از بین ............................. {بقیش رو نگم بهتره که همون بقیه اش کفری میکنه آدم رو }

کلافه و عصبی یه فحش کلفت به خود فلانی و ... حواله میکنم و میگم به اون چه ربطی داره یعنی نمیخواد از زندگی ما بکشه بیرون

مامان میگه پدرت بفهمه به فلانی فحش دادی بدجوری شاکی میشه

میگم همینه که هس میخواست سرشو نچپونه تو زندگی من هر وقت فضول خواستم صداش میکنم


چرا یه کاری میکنید که آدم از کوره دربره و مورد عنایت قرارتون بده واقعا چراااا

اگه یکی نخواد نگرانش بشید باید کی رو ببینه خوب خودتم تا پارسال دخترت مجرد بود خودت هنوز پیر پسرات مجردن یه سوزن به خودت بزن یه جوال دوز به بقیه


خب همین کارا رو میکنید آدم خوشش نمیاد تو هیچ مراسمی حاضر بشه. بلکه باهاتون چش تو چش نشه و مزخرفاتتون رو نشنوه




ته خطی ...
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

مدتیه عادت شده هر روز دم غروب و هر نصفه شب این درد کوفتی بیاد سروقتم

یبار این ور لپ یه بار اون ور لپ

وای به وقتایی که دو ور لپ درد میاد


پ ن1: دندون پزشک عکس کامل دندونا رو میخواس گرفتم الا تزیینی گذاشتم رو اپن

پ.ن 2:تا اینجاش که درد نداشته دارم کل شجاعتم رو جمع میکنم برم مرحله بعد ...عصب کشی پر و روکش و البته بجز شجاعت پول هم میخاد فعلا که جفتش نیست :)

ته خطی ...
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۵ موافقین ۱ مخالفین ۰

خانواده عروسی دعوت بودن طبق معمول چند ماه اخیر رغبتی به رفتن نداشتم وقتی برگشتن مامان میگه :دختر فلانی رو شوهر دادن امشب بله برونشه

میگم :ع به کی ؟؟

میگه :پسر فلانی {پسر عموش}

تعجب نمیکنم از شنیدنش اولش هم معلوم بود منتظرن پسر عموه پا پیش بذاره بدنش بره

از این در تعجبم که مامان دختره تو یه مراسمی بهم می گفت پدرش اسم دخترش رو آورده برای پسر اون یکی دختر {پسرخاله دخترخاله}و همین مامانه زنگ زده به خواهره و تا تونسته شسته رفته اش کرده که خجالت بکشید و دختر من هنوز بچه س چرا اسم آوردید اینکه میگفت تا دخترام دانشگاه نرن و خودشون نگن دلشون شوهر میخاد شوهرشون نمیده و ...

اصن شایدم گفتن دلمون شوهر میخاد دادن رفته

مامان میگه واسه فلانی خواستیم مطرح کنیم گفتی بچه س پ چی شد بچه رو شوهر دادن که

میگم مادر من ساده نباش واسه کل دنیا بچه بود جز این یکی

{کلاس 10 میره خب}


کلا من هر کسی رو میگم آماده ازدواج نیست و بچه س به شکل غیرقابل باوری میره

دختره کلاس ده بود مامان گف بگیم واسه فلانی میخوایم و خواستگاری کنیم ؟

گفتم نهههه اخه سنی نداره الا که مث قبل نیس فوری شوهر بدن

به همین سوی چراغ سه ماه نشده گفتن فلانی رو شوهر دادن رفت


مامان چند وقت پیش اسم دختر دایی رو آورد گف بریم خواستگاری؟؟

خندم گرفته بود این یکی کلاس هشتمه شایدم نهم گفتم ماماااان بچه س اخه سنی نداره

مامان میگه ای دررد که اسم هرکی رو میارم تو میشی وکیل وصی


پ.ن 1:الا منتظرم خبر بیارن که فلانی رو هم شوهر دادن :)

پ.ن 2:زین پس به هیشکی نمیگم آماده ازدواج نیست و بچه اس والا ما دهه شصتیا بچه تریم دور دهه هفتادیا هم گذشت نوبت هشتادیاس


ته خطی ...
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر




+ واسه تو عیب حرف بزنی تو یه دختری...

-دختر بودنم دلیل نمیشه بهم زور بگن و خفه بمونم

+ساااکت صد بار گفتم واسه یه دختر زشته بقیه صداشو بشنون ...اصلا دختر باید به ندرت حرف بزنه


واسه بار هزارم شکستم...



ته خطی ...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

از سالن که زدیم بیرون کلی آدم دم سالن منتظر بودن یهو فک کردم خب الا از زیارت اومدن یا تو مسابقات جهانی مدال گرفتن این همه آدم چشم به راهن {خودم رو قاطی نکردم چون میدونستم کسی واسه من این کار رو نمیکنه}

از خیل جمعیت رد شدم همزمان چشام دودو میزد و بقیه رو می پاییدم بغل بوسه گریه دعا و.....

از پله ها رفتم پایین راهرو خالی دو طرف راهرو اتاقایی که در میله ای آهنی داشتن و قفل بزرگی روشون بود صدای پا تو راهرو می پیچه آدم حس می کرد تو زندانه..یه اتاق مونده  به آخر گوشیمو تحویل گرفتم و برگشتم

به برادرم زنگ میزنم تو فلان منطقه اس و میدونم حالا حالاها نمیرسه {بابا همین موقع زنگ میزنه که برادرت دم در منتظره خندم میگیره داداش رفته دوردور} راه می افتم طرف در خروجی کلی ماشین اومدن دنبال بچه هاشون یه سری ها تو محوطه جا پهن کردن چای و فلاسک و.... بعضی ها واسه رفتن عجله دارن

از جمعیت دور شدم یه ماشین نگه میداره یه مرد و زن نمیدونم چن نفر عقب نشستن {شیشه ها دودیه}

+دخترم انگاری کسی نداری بیاد دنبالت بیا ما برسونیمت

-ممنونم برادرم میاد منتظرشم

راهشو میگیره و میره منم همچنان خیابون منتهی به درب خروجی رو گز میکنم {تا در خروجی شاید 3کیلومتر راهه دور تا دور بیابون}

تو راه این اتفاق چند بار تکرار شد و من هر بار حس بدتری نسبت به قبل داشتم {تو اون خیابون لعنتی کسی جز من پیاده نبود}

به برادرم زنگ میزنم هنوز مونده برسه کلافه تو دلم غرغر میکنم و میگم این بار به اولین پیشنهاد جواب مثبت میدم چند دقه بعد

+دخترم بیا برسونیمت تو این گرما چرا تک و تنهایی

-ممنونم منتظرم برادرم بیاد

+بیا عزیزم هر جا دیدی برادرتو پیاده شو باهاش برو

دیدم این اداها چیه تو این زل آفتاب چپیدم تو ماشین و رفتم

ده دقیقه بعد زنگ میزنه میگه جوجی کوجایی من دانشگاهم چرا جواب نمیدی هر چی زنگ میزنم

میگم من رفتم خونه تو هم هرجا دوس داری برو

با تعجب میگه باااا کی

میگم هر کی و قطع میکنم

وسط راه ازشون تشکر کردم دوتا تاکسی سوار و پیاده شدم و رسیدم نزدیک خونه صد قدم مونده به خونه برادر از پشت سر بوق میزنه

+بیا سوار شوو

-برو پی کارت نیازی به تو ندارم

اینقد داغون و بی اعصاب بودم که اگه مهمون نداشتیم موهاش رو میکندم

+تو میمیری ده دقیقه منتظر بمونی من بیام؟ اصن فک کن من اون موقع که زنگ زدی از خونه راه افتادم

پررو به این میگن فقط نیم ساعت وسط آفتاب پیاده راه اومدم ..بهش گفته بودم 12 اونجا باش تو دلم میگفتم طفلی داداش یه ربع باس منتظر باشه تا من برم

ولی اشتباه کردم واسه داداش جماعت دل نسوزونید ...


پ.ن:روز مضخرفی بود همش به کنار تنهاییش تهوع آور بود...

پ.ن2:برادرم منو جوجی صدا میزنه حتی تو این سن...


ته خطی ...
۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر