::: خط خطی :::

053. خواستگاری

دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۲۰ ق.ظ


چند روز پیش که خونه دایی بودیم نشسته بودم یه گوشه

خاله کوچیکه هم با فاصله کمی روبروم نشسته بود

نیگاش کردم با چشم بهم اشاره داد که برم جفتش بشینم

نشستم جفتش همینطوری که روبرو رو نگاه میکردیم...

خاله:چطوری؟

من:خوبم

خاله:چند وقت دیگه میخوام بیام خونتون

من:خوب بیا

خاله:میخوام با فامیلم بیام

من:فامیلت کیه؟؟!!!

خاله:به تو چه

من:خوب بگو دیگه

خاله:تو نمیشناسیش

من:پس چرا به من میگی

خاله:میخوام بیارمش خواستگاری تو

من: {سکوت}

خاله:بیارمش؟؟؟؟؟

من:نکنه این هم مثل قبلیه که آورده بودی؟؟

خاله:نه در ضمن مگه قبلی چش بود؟

من:چش نبود گوش بود....

خاله:نه بگو خوب چش بود؟؟{عصبانیت}

من:هیچی فقط تو اون 6ماهی که خواستگار بنده بود بابا 10بار رفت تحقیق

همه فقط می گفتن پسره رو که نمیشناسیم اما باباش خیلی مرد خوبیه اینقد

که من داشتم خر می شدم برم زن باباش بشم....

خاله:{خنده از اعماق وجود} حالا این یکیو بیارم یا نه؟؟

من:چه می دونم تو هم با این فامیلای عتیقه ات....

خاله:خیلی خب حالا بذار زیر نظر گرفتمش پسر خوبی بود میارمش

من:{سکوت}

خاله:حالا شوهر می کنی یا نه؟؟؟

من:اگه آدمیزاد باشه چرا که نه هر چند چشم ازش آب نمیخوره...


روز بعد تو خونه دایی.....خاله هراسون اومد پیشم

خاله:به مامانت گفتی؟؟؟

من:چی رو؟؟

خاله:همون که بهت گفتم رو

من:قضیه کادو رو؟؟؟...

خاله:نه فامیلمو میگم

من:نه نگفتم .. بگم؟؟!!!

خاله:نه بگی با من طرفی فعلا چیزی به کسی نگو...

من:چششم...


+از بس دخمل خوفیم به کسی نگفتم حتی شما....

+پارسال خاله یه پسر آورد خواستگاریم {دوست و همکار شوهرش بود}

کارمند شرکت نفت 15شبانه روز خونه بود و 15 شبانه روز سرکار هیشکی

هم پسره رو درست و حسابی نمیشناخت فقط از باباش تعریف می کردن منم دیدم اینطوری

فایده نداره در ضمن 15روز تنهایی تو خونه سر کردن عذابه البته پدرش ضمانت کرده بود

که در غیاب پسر همه جوره هوای منو داره اما.....

بیخیال بابا مگه میشه 6ماه از سال رو آویزون خونه خانواده شوهر یا خانواده خودت باشی...

به قول داداش دومیه آدم با یه کارگر ازدواج کنه بهتره چون می دونی شب برمی گرده خونه....


+دوس ندارم تو زندگی سربار کسی باشم.....



۹۳/۰۲/۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
ته خطی ...

نظرات  (۱۱)

گفتم که قبلا... من هنوز سنم به الاغا نمیخوره،خیلی مونده تا من از کرگی دربیام الاغ کامل شم!
من فقط وظیفه خطیر همسریابی رو به عهده میگیرم، مثلا واسه عموم دختر دایی یکی از دوستامو پیدا کردم!!!
البته عموم قبول نکردا ولی خب... من پیدا میکنم، قبول کردنشون دیگه با خودشونه!!! 
پاسخ:
آهان از اون نظر خوبه بابا....
وظیفه سختیه حالا گیر بیار کی به کیه....
حتما اون دوتا هم قسمتشون نبوده....
ولی بهت بگما من واسه خودم قسمت نبود حالیم نیست یعنی معرفی کنی ختم به ازدباجه:D

وا!!!!!!!!

خدا مرگم بده اقدس جون

خاله شمسی مگه بنگاه داره؟؟

پاسخ:
یه چیز تو این مایه ها...خخخخخ

ع ببخشید فک کردم شما داش سهیل پاستیل خوری....
آفرین،یعنی تو الگوی همه ی کسانی هستی که الان حرف گوش کنن!!!
خوب شد قبول نکردی!!!خودم واست پیدا میکنم!تو فامیل هرکی شوهر یا زن میخواد به من میگه!!!
فک نکنم کسی دوست داشته باشه!!!;-)
پاسخ:
میدونم کاش بقیه هم ازم یاد بگیرن:D
ع جون من یه خوبشو گیر بیار....
فخط یه لحظه بگو ببینم تو خودت شوبر داری؟؟؟
حالا روزی که ترشیدی و بوی ترشیت تا وبلاگ منم اومد,اون موقع میفهمی چه لگدی به بخت خودت زدی که حرف منو گوش نکردی[زبان]
پاسخ:
کلاغ به کلاغ میگه روت سیا ببین انگار خودش 3تا شوبر داره...:D

۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۲۸ آقای روان پریش
روت و برم من
پاسخ:
نه اندازه خودت
۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۵۶ آقای روان پریش
تو مگه چند ساله که اینقدر هولی "ایکون خونسرد"

منم از سربار بودن متنفرم..
پاسخ:
سن خانما رو که نمی پرسن...
کجای حرفای من نشون از هولی داشت بابا اگه هول بدوم که زودتر از اینا می رفتم ....
هی واسه من حرف دربیار...
:))) چرا بحثو پیچوندی؟
چی شد؟ چرا منصرف شدن؟ :))
پاسخ:
کی؟؟؟چی؟؟؟
کی منصرف شد بابا میرزا چرا حرف درمیاری یه جوری میگی بقیه فک میکنن من 6ماه به پای اون موندم
بنده خودم به شخصه جواب رد دادم {اون غلط کرده که منصرف بشه}:D

اووووو

خاله چه عزمی بکار برده

این سماجت رو تو دبیرستان زده بود الان صنعتی شریف رو شاخش بود!

پاسخ:
پ چی تازه بنا به دلایلی چندساله خونمون رفت و آمد نداره وگرنه خیلی وقت پیش کارشو می کرد....
یه وخ قبول نکنیااااا...
بذار خودم یه دکتر مکتری برات دست وپا میکنم...
[یکی نیس بگه تو اگه عرضه داشتی واسه خودت پیدامیکردی:))))]
پاسخ:
برو دیگه گول تو رو نمیخورم تو مخاطب منو ندزد دکتر گیر آوردنت پیشکش....
اینقد لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره...:D
ایول دخدر فهمیده با کمولات :))
عادم باس سربار خودش باوووشه خخخخخخخخ :))
چاکککراتیما خعلی دربسدی :))
پاسخ:
پ چی داش سهیل ما اینیم دیگه

آدم باس رو پاها خودش وایسه....

ما بیشتر...:D
چقد بدم میاد ارین شیفتای کاری :(
کار شوهر خواهرم همینطوری بود و با این که خواهرم همسایمون بود ولی خیلی عذاب کشید :(
به خالت بگو منم قصد ازدواج دارمااا :))
پاسخ:
منم سرنوشت خاله رو دیدم با یه بچه خیلی اذیت می شد...

چشم چشم فقط این خاله من شرکت نفتی تو دست و بال داره ایرادی نداره که....:D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی